مرتضى راوندى

392

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نمود و لحظه‌يى بياسود و گفت : كراست در عشق سئوالى و در مشكل او اشكالى ؟ بگوئيد و درمان خود بجوئيد كه كليد واقعات و خيّاط مرقّعات او منم . مبهم او به زبان من مكشوف است و مشكل او بر بيان من موقف . پس روى به من كرد و گفت : اى جوان پيشتر آى كه تو به دل ازين جمله مفتون‌ترى و ازين جمع معلول ، محزون‌ترى . اختلال احوال خود بازنماى و پرده از روى راز خود بگشاى تا اصل و فرع و بسط و قبض از قاروره و نبض معلوم شود . گفتم ديده‌ييست بىخواب و دلى پرتاب و لونى متغيّر و طبعى متحيّر و قالبى متقلّب « 1 » و شوقى متغلّب « 2 » . يك سينه و صد هزار شعله * يك ديده و صد هزار باران غمهاى من اعتذاز خويشان * احوال من اعتبار ياران اندر ، دى و بهمن حوادث * چشمى چو سحاب در بهاران از وصلت غم بدامن من * از من شده دور غمگساران گفت ضيّعت اللبن فى الصّيف و تركت العصا بالخيف « 3 » ! كفشى كه به چين گذاشتى به فلسطين مىجويى و دستارى كه بر سر بايد ، در آستين ؛ و عصايى كه در سمرقند نهادى به خجند مىجويى . آن را كه ز اقبال نشانى بايد * دست و دل و قدرت و توانى بايد گفتى كه بوصل از تو زبانى بايد * دريافتن گهر زمانى بايد بدانكه عشق صورت چيزيست كه بىصبر بسر نشود و عشق معنى چيزى كه با سرمايهء صبر مىراست نيايد . پس كاس دگرگون در داد و گفت ببايد دانستن كه عشق را دو مقامست و محبت را دو گام : صوفيان را مقام مجاهدتست و صافيان را مقام مشاهدت . عاشق صوفى هميشه در زير بارست و مرد صافى هميشه با يار ، صوفى در رنج ، جگر همى خورد و صافى از گنج بر همىبرد ، به حكم آنكه در عشق دويى نبيند و منى و تويى نداند ، عشق با نفس همسان شود و نفس با عشق يكسان گردد ، و عشق يك پيراهن و پوست گردد و مرد با خود دشمن و دوست گردد ، و نفس عاشق وعاى « 4 » معشوق گردد و پوست محبّ وطاى « 5 » محبوب شود . و خود كدام گرم نفس را كار با نفس افتد و اين كنوز « 6 »

--> ( 1 ) . زيرورو شده ، باژگونه ( 2 ) . چيره ( 3 ) . تباه كردن شير را در تابستان و رها كردى عصا را در جاى بلند ، ( مثليست در زبان عربى ) ( 4 ) . ظرف ( 5 ) . فرش ( 6 ) . گنجينه